تا 20% تخفیف بیشتر برای خرید های بالای 2 میلیون تومان با کد تخفیف KHM1405
بوکلند
کتاب یک تکه از بهشت

کتاب یک تکه از بهشت

۱۳۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۱۳۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

کتاب یک تکه از بهشت، مجموعه‌ای است از چهل حکایت از کرامات امام رضا علیه‌السلام که به همت گروه فرهنگی انتشارات شهید ابراهیم هادی گردآوری شده است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:
خبر در شهر پخش شده بود. حسین، جوان سي و پنج ساله بر اثر افتادن از بالاي داربست از كمر فلج شده و با چوب زير بغل، به زحمت راه مي‌رود. پس از شش ماه که هیچ بهبودی حاصل نشد، به او گفتند: اگر به مشهد مقدس بروي و از امام رضا عليه‌السلام شفا بخواهي، امید است که بهبود يابي. بالاخره او را به سختی سوار حیوان کرده و به مشهد بردند. این جوان ساده دل وقتی به صحن مطهر مي‌رسد، گوشه ای می نشیند. بقیه او را رها مي‌كنند و به داخل حرم می روند. حسین با چوب زير بغل و باسختی تا نزديك سقا خانه‌ي اسماعيل طلايي مي‌رود و در آنجا خادمي را مي‌بيند. حسين با خود چنين خيال مي‌كند كه حضرت رضا عليه‌السلام در يكي از اين اطاقها بايد باشد و می شود نزد ايشان رفت. با همان لهجه‌ي كردي به خادم مي‌گويد: حضرت رضا عليه‌السلام كجاست؟ ما از كلات آمده‌ايم تا او را ببينيم آقا را كجا بايد ببينيم؟ ما با او كار دارم. خادم با حالت تمسخر به يكي از مناره‌ها اشاره كرده و گفت: آقا آنجاست. آن بالا حسین خیلی جدی گفت: من این همه راه آمدم که حضرت را ببینم. چطور آن بالا برويم؟ خادم از روي تمسخر راه پله‌هاي مناره را نشان می دهد و می گوید: بايد از اين پله‌ها بالا بروي. حسین به طرف راه پله مناره رفت و با زحمت تمام، از پله اول و دوم بالا رفت؛ درد شدیدی حس می کرد اما می خواست هرطور شده آقا را ببیند. همين كه خواست، با همان سعي و تلاش از پله سوم بالا برود، از بالا صدايي شنيد كه گفت: حسين، بالا نيا. براي تو زحمت دارد. ما پايين می آیيم. آقا پايين آمدند؛ حسين از ديدن آقا خوشحال شد. سلام كرد. آن حضرت جواب سلام دادند و فرمودند: حسين! چی شده؟ گفت: شش ماه است كه از كار افتاده‌ام حالا آمده‌ام تا ما را خوب كنيد. آقا دستي به كمرش کشيد؛ چوبها از زير بغلش افتاد و آسوده روي پاهاي خود ايستاد و كمرش صاف شد، ديگر احساس درد نکرد… بعد به او فرمودند: هر چه ديدي براي آن خادم نقل كن. حسين بازگشت و نزد خادم رفت. همين كه خادم ديد او بدون چوب و در حال عادي راه مي‌رود و چوبهاي زير بغلش را در دست گرفته تعجب كرد. حسين به خاطر راهنمايي كه او را پيش امام رضا عليه‌السلام فرستاده بود اظهار تشكر كرد و گفت: خدا پدرت را بيامرزد كه مرا خدمت امام فرستادي. آقا مرا شفا داد. اما خادم بر سر خود زد وگفت: خاك بر سرم! من تو را مسخره كردم و تو شفاي خود را گرفتی…

محصولات مرتبط