کتاب من همین رضا سنجرانی را دوست دارم به قلم محسن ذوالفقاری، مجموعهای از خاطرات خودگفته شهید محمدرضا سنجرانی است. انتشارات سیمرغ این کتاب را منتشر کرده است. این اثر مخاطب را از میانه مبارزات علیه داعش به صحنه قهقهههای مستانه شهید میکشاند .
شاید شما هم رضا سنجرانی را بشناسید. همان آقا رضای خندهرو، همان آقا کرار کاردرست. حتماً کلیپهای او را در اوج خندههای از ته دل، در میان صدای تکتیراندازهای داعش دیده و شنیدهاید.
محمدرضا سنجرانی در ۲۲ تیر ۱۳۵۶ در مشهد متولد شد . او کارمند بانک و مربی آموزش نظامی بسیج بود . شهید سنجرانی در شب سوم محرم ۱۳۹۶ در منطقه دیرالزور سوریه به شهادت رسید .
اما آنچه این کتاب را متفاوت میکند، روایت صادقانه از زندگی یک شهید معمولی است. آقا رضا نشان داد شهدا مثل همه ما روی همین زمین خاکی قدم میگذاشتند. آنها روزی سه وعده نماز شب نمیخواندند، عصبانی میشدند، اهل رفیقبازی بودند. رضا سنجرانی نشان داد شهید یعنی همین.
رضا سنجرانی در وصیت خود گفتگو با خدا را اینگونه روایت میکند:
«بارها به خدا گفتم: خدایا به من توفیق توبه نده! … نمیدانم لاته! الواته! … دوست دارم موقع شهادت همینجوری شهید بشوم تا به بقیه ثابت کنم که هر کسی میتواند لحظه آخر درست بشود. اگر همه قدیس بشوند که شهادت دستنیافتنی میشود.»
محسن ذوالفقاری کتاب را در دو بخش روایت میکند:
بخش اول: خاطراتی که از زبان خودِ شهید است.
بخش دوم: حاصل ۱۵۰ جلسه مصاحبه با ۷۷ نفر است. این بخش معادل ۱۱۱ ساعت و ۱۵ دقیقه گفتگو میشود که نویسنده به رشته تحریر درآورده است.
کتاب حاضر، شهید مدافع حرم رضا سنجرانی را از کودکی تا شهادت روایت میکند.
یکی از جذابترین ویژگیهای کتاب «من همین رضا سنجرانی را دوست دارم» این است که شما فقط کلمات را نمیخوانید. کدهای QR کنار خاطرات را اسکن کنید و کلیپها و صوتهای شهید را ببینید و بشنوید .
این ویژگی برای کتابی که شخصیت اصلیاش شهید سنجرانی است، بینظیر است. صدای خندههای از ته دلش را میشنوید، کلیپهایش را میبینید و با او همراه میشوید.
کتاب با نثری روان و ساده به نگارش درآمده است. نویسنده کوشیده زوایای پنهان زندگی آقا رضای خوشخاطره، خوشزبان، خوشچهره و فتوژنیک را همانطور که هست روایت کند. محسن ذوالفقاری به خوبی توانسته ترکیبی از خنده، معنویت، خانوادهدوستی، رفیقبازی و کار با تمام وجود را در زندگینامه شهید به هم بیامیزد .
در آخرین لحظات زندگی، هنوز یک ساعتی به غروب آفتاب مانده بود که شهید سنجرانی به همرزمش میگوید: «ستارهها را میبینی؟ ستارهها را نگاه کن.» همرزمش جواب میدهد: «رضا، هنوز یک ساعت به غروب مانده، ستاره کجا بوده؟» و از او میپرسد: «مگر تو ستاره میبینی؟»
شهید سنجرانی در پاسخ میگوید: «بله. یک آسمان پر از ستاره میبینم.» بعد یک مرتبه میگوید: «حسن قاسمی آمد. ابوعلی آمد» و شهید میشود .
۱. روایتی صادقانه و بیپرده
این کتاب از آن دست زندگینامههایی نیست که قهرمان را بینقص و ماورایی نشان دهد. رضا سنجرانی با همه ویژگیهای انسانیاش در این کتاب حضور دارد.
۲. تجربه خوانشی متفاوت
با اسکن کدهای QR، صدای شهید را میشنوید و کلیپهایش را میبینید.
۳. روایت ادامه دارد حتی پس از شهادت
نکته فوقالعاده کتاب این است که آقا رضا از یک جای داستان به بعد شهید میشود، اما روایتهای خودش درباره شهادت ادامه دارد. این زیباترین راه برای فهماندن این حقیقت است که شهید حتی بعد از شهادت هم روایت دارد، ادامه دارد، تمام نمیشود .
۴. مناسب برای همه نسلها
این کتاب به نسل امروز نشان میدهد که شهدا از جنس خود ما بودند. با همان علایق، همان مشکلات و همان خندهها.