دکمههای بالایی مرد تعمیرکار باز بود و زنجیر نقرهای کلفتِ توی گردنش از کنار یقۀ سیاهش برق میزد. مرد جوان انگار باورش نشود، اول به من نگاه کرد، بعد به پولها و به آقاجان. اما چون گیج شده بود که باید چه کار کند فقط خندید. بعدش کل اسکناسهای کف دست آقاجان را یکجا برداشت و گرفت توی دستش و نگاهی کرد. دلم هُرّی ریخت پایین.
قرآن متنِ غریبی است. وقتی با آن اُنس میگیری نسبت به هر چیزِ دیگر بیمیل میشوی؛ چون اصلیترین خاصیّتِ متنِ توحیدی همین است؛ قرار است تو را موحد، قیامتاندیش، و تنها کند. به میزانی که تو موحد میشوی به همان میزان در این دنیا غریب و تنها میشوی. من این تنهایی را در زندگیِ مولیالموحدین علی(ع) میبینم که بیشترین اُنس را با قرآن داشت. او در سالهای پایانی عمرش فقط با چاه میتوانست خلوت کند و با او حرفهایش را بزند.