عادت داشت به همه سلام کند؛ بزرگ و کوچک فرقی نداشت.از سر کوچه که میپیچید، به هر بچهای که میرسید، اگر نان دستش بود، یک تکه به او میداد. از هر بچهای هم که خوشش میآمد، پول میداد تا برای خودش چیزی بخرد. بچهها را کمتربا اسم خودشان صدا میکرد، بیشتر میگفت: «گُلم » شاخه نباتم » «پروانۀ من .»