چند نفر بودیم؛ دوست و همکلاسی؛ غروب که احمد کارش تمام میشد، با هم میزدیم بیرون؛ میرفتیم روستاهای اطراف یا شهرهای دور و بر؛ موتورسواری. تا دیروقت سرگرم بودیم. گاهی هم میرفتیم قبرستان شهر؛ نوبتی توی قبرهای آماده میخوابیدیم. تاریک بود و وحشتناک. احمد میگفت؛
بخوابیم تا عادت کنیم.