شش،هفت سالش که بود، یک روز با هم زدیم به صحرا. باید برای گوسفندها علوفه جمع میکردیم. توی راه که میرفتیم،دیمزار زیاد بود. خواستم کار را آسان کنم. گفتم: «بیا از همین علفهای اینجا بکَنیم و ببریم. »
گفت: «مگه نمیدونی این زمینها مال مردمه؟ »
دور و برم را نگاه کردم. گفتم: «حالا که کسی اینجا نیست، چرا بریم راه دور؟ »
گفت: «خدا که هست. »