نمایشگاه کتاب همراه شما هستیم تا 35% تخفیف بیشتر با کد تخفیف ketab1405
بوکلند
کتاب یادداشت‌های سوسنگرد

کتاب یادداشت‌های سوسنگرد

۱۲۵٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۱۲۵٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

کتاب یادداشت‌های سوسنگرد خاطرات روزانه غلامرضا صادق زاده است که با بیانی ساده و روان همه حوادث را با ساعت دقیق و محل وقوعشان ثبت و تعریف کرده.

ممکن است ثبت خاطرات روزانه آن هم در دنیای امروز و زندگی‌های پر مشغله ما خیلی مرسوم نباشد، اما قبل‌ترها رواج زیادی داشته و بسیاری این کار را انجام می‌دادند. از دوران جنگ عراق علیه ایران هم مجموعه یادداشت‌هایی به جا مانده که یا آزادگان به صورت مخفیانه در دوران اسارت خود نوشته‌اند و یا برخی رزمندگان و شهدا دست به ثبت لحظات جنگ زده‌اند و آن‌ها را به این صورت حفظ کرده‌اند.

 

یکی از این رزمندگان، شهید غلامرضا صادق‌زاده است که با انفجار چاشنی مین به درجه شهادت رسیده‌ است. در یاداشت‌های این شهید، به لحظاتی برخورد کرده که شما را مستقیم به جبهه‌های مقدس جنگ می‌برد و غیرمستقیم با تمام افراد و اتفاقاتی که شرح می‌دهد، همذات‌پنداری خواهید کرد. او که بسیاری از لحظات را در حال خنثی کردن مین است، روحیه‌ای شدیدا لطیف و شاعرانه دارد.

حوادث ذکر شده در این اثر شما را به روزهای تلخ و شیرین دفاع مقدس برده و نشان از جوانمردی‌ها، فداکاری‌ها و شهامت مردانی خدایی دارد. کتاب حاضر با زندگی‌نامه و وصیت‌نامه شهید آغاز شده و در ادامه یادداشت‌های او قرار دارد.

بریده‌ای از کتاب یادداشت‌های سوسنگرد

این دو روزه که فرصت نوشتن خاطرات را نداشتم، دلیلش این بود که شب جمعه به دعای کمیل رفته بودم؛ که شرح آن را خواهم گفت. صبح جمعه هم خوابم برد و برای نماز به نمازخانه نیامدم. دیگر وقت نکردم که دفتر و کاغذهایم را دست بگیرم و به نوشتن بپردازم. امروز صبح شنبه رفته بودیم صبحگاه و بعد هم به حمام در خارج اردوگاه که تا ظهر طول کشید. الان خدمت شما هستیم. بگذریم... خودم که راضی شدم؛ نمی‌دانم چطور؟! روز پنج‌شنبه را به امید دعای کمیل شب جمعه، شب کردیم. قرار بود دعا داخل اردوگاه خوانده شود که خبر آمد، آهنگران در حسینیه اعظم اهواز دعا خواهد خواند. بعد از آن شبی که در تلویزیون مراسم عزاداری‌اش را و همچنین آن برادری را که هیکل درشتی داشت و خیلی گنده‌گنده سینه می‌زد دیده بودم، یکی از آرزوهایم این بود که در اهواز با نجواهایش دعا بخوانم. خلاصه، با شور و شوقی زیاد همراه حدود ۱۵۰ نفر از بچه‌ها به محل حسینیه رفتیم. پس از مدتی معطلی و نوحه خواندن، معلوم شد که دماغ سوخته شدیم. فرد دیگری به جای آهنگران دعا خواند که باز هم تو حال رفتیم، ولی آرزو به دلمان ماسید. شعرهایی هم از همان شاعر معروف که شعرهای آهنگران را می‌گوید خواندند که دلم می‌خواست فهیم اینجا بود و سریع نت بر می‌داشت تا بعداً می‌خواندم، ولی چه کنم؟ دیر به سراغ دفتر آمدن باعث شد که همان بیت‌های مکررش هم از ذهنم برود. خیلی زیبا بود! آدم را تو حال می‌برد.