این رمان ادامه رمان برجسته او با عنوان «اسماعیل» است. فردی در این داستان به کشمکش میان اسماعیل و گرگهایی میپردازد که آمریکاییها برای اصلاح نژاد گرگهای ایرانی به منطقه سبلان آوردهاند.
آمریکاییها که در آن زمام کشت و صنعت مغان را برعهده داشتند، درصددند گرگهای آدمخواری را در این منطقه بار آورند تا بتوانند برای کشتن افراد انقلابی ازآنها استفاده کنند.
به نظرش رسید چارپایی آنجا باشد. خم شد و دستش را روی زمین. کشید. پارهسنگی را پیدا کرد آن را برداشت و به سمتی که حس میکرد صدا از آن سو میآید پرتاب کرد. سنگ به جسم نرمی خورد به دنبال آن صدای ناهنجاری مثل ناله شنید چیزی تکان خورد جسم بزرگی به قواره یک گوساله به حرکت درآمد رنگش سفید به نظر میرسید بهطرف او میآمد. خرناسۀ خوفناکی می. کشید. ترسید و پاهایش سست شد دستش را به دیواره سنگی گرفت چشم به حرکات آن شبح دوخت