امیرعلی فکر کرده دیگه وقتشه کمی عقب بکشه و جون خودش رو به خطر نندازه… اما خب، وقتی اون قدرت عجیب و غریب توی وجودت هی باهات حرف میزنه و ماجرای آزمایشگاه و اصلان و اون نجاتدهنده مرموز رو یادت میآره؛ این کار انقدر هم آسون بنظر نمیآد مگه نه؟ میدونم تو هم میفهمی که فرار از این ماجرا خیلی هم آسون نیست!
از طرفی تنهایی خودش و خواهرش، مسئولیت سنگین زندگی بعد از رفتن مادر و فشار زندگی روزمره، همه روی دوشش سنگینی میکنه… و دقیقاً اینجاست که سوال اصلی همیشگی شروع میشه: میخوای قهرمان باشی یا به زندگی عادی بچسبی؟
حتی جواب به این سوال هم راحت نیس وقتی یه پیرمرد عجیب همیشه سر راهت قرار میگیره و جملههای معما طور میگه. آره دقیقا منظورم خضره. یا وقتی سر و کلۀ یه هیولا وسط شهر پیدا میشه و تصمیم میگیره دوستهات رو زیر پاهای گندهش له کنه. انگار زندگی عادی برای ایلیا خیلی دور از دسترس شده مگه نه؟ آخ!! دشمنهایی که تازه توجهشون به قهرمان ما جلب شده رو یادم رفت.
خلاصه که اتفاقات بزرگتری توی راهه. توی این مسیر امیرعلی به جز دوستهاش، تو رو هم کنار خودش داره. ماجراجوییهای جدید رو از دست نده، این کتاب منتظرته
📌چون امیرعلی توی این جلد یه قدرت عجیب داره که حتی خودش هم نمیدونه باهاش چی کار کنه!
📌چون وقتی زندگی شخصی و مسئولیتهای بزرگ روی دوشش سنگینی میکنه، هر تصمیم میتونه سرنوشت کل داستان رو عوض کنه!
📌چون اینجا دیگه ماجراها راحت نیستن… هر ثانیه پر از هیجان، راز و تصمیمیه که همه باید با هم کشفش کنیم.
📌چون باید ببینی یه نوجوان چطور بین زندگی عادی و تبدیل شدن به قهرمان، تعادل برقرار میکنه.
📌ممکنه ایلیا چیزهای جدیدی راجع به باباش بفهمه که برات جالبه بدونی.
📌و مهمتر از همه: چون این داستان بهت یاد میده شجاعت واقعی یعنی مواجه شدن با سختیها حتی وقتی عقب کشیدن راحتتره.
برای ایلیا فرار کردن از اتفاقات عجیبی که واسش افتاده شاید راحتترین راه باشه؛ اما اون اهل جا زدن نیست. میدونه که برای کار سخت و بزرگی انتخاب شده و میدونه قرار نیست راحت باشه اما خب بالاخره یه دلیلی داره که انتخابش کردن نه؟ مثلا همین مسئولیتپذیری و شجاعتش.
امیرعلی ما کم نمیآره و کاری که باید رو تموم میکنه. پس تو هم این داستان رو وسط راه رها نکن و با ما توی اتفاقات جدید داستان همراه باش. راستی جلد 1-2 ایلیا رو خوندی دیگه نه؟