دختر. اگه هر دفعه که حال نداشتم، مجبور باشم مراقب رفتارم باهات باشم که بهت برنخوره، نمیتونیم توی این خونه دووم بیاریم.
وقتی ناراحتیم، خیلی راحت میتونیم همهچی رو از زاویهٔ دید منفی ببینیم. انسانها اصلاً بلد نیستن انگیزههای افراد دیگه رو درست متوجه شن، حتی وقتی اون افراد رو خیلی خوب میشناسن. آدمها توی مغزشون کلی ماجراهای غلط میبافن.
زنها مشکلات و تعریف و تمجید را مثل پول رایج با هم معامله میکنند. اول همدلانه به رازهایت لبخند میزنند و بعد مثل سلاحی علیه خودت استفادهشان میکنند.
به یاد معلم فلسفهای میافتد که در کلاس پرسیده بود: «چند تا از تصمیمایی که توی روز میگیرین، واسه اینه که میخواین کاری رو انجام بدین و چند تاش واسه پرهیز از عواقب انجامندادنشه؟»
زنانی در این سن، نوعی بیان خلاصه دارند. هیچکدام از آن رفتارهای تهاجمی که در دهههای بیست و سی عمرشان برای پیشبرد منافع داشتند و نه حتی ذرهای حس رقابتجویی را ندارند. تا اواخر دههٔ چهل و پنجاهشان همگی بازماندگانی از مرگ، طلاق، بیماری، تروما و بالاخره از یک چیزی هستند.
به انواع و اقسام روشهایی فکر میکند که از او انتظار میرفت برای نگهداشتن رابطهٔ زناشویی به ایدهآلی پایبند باشد که بینهایتِ بینهایت پرزحمت است: خوشهیکلماندن، ساختن محیط آرامی در خانه، جذاببودن، هر روز موی مرتب داشتن، پوشیدن کفشهایی که باعث پادرد شوند، و حالا، فقط بهخاطر زنبودن و انجام تمام کارهایی که از او انتظار میرفت، مدل جوانتر و احتمالاً خوشگلتری او را از رده خارج کرده بود. و بعد، البته یا باید به تمام این بیانصافیها بخندید یا این ریسک را بپذیرید که عجوزهٔ عبوس لقب بگیرید.
فکر میکنید یک جفت کفش چقدر میتواند مسیر زندگی آدم را عوض کند؟
کفشهایش رمانی است بهشدت سرگرمکننده و تسلیبخش دربارهی دوستی، قدرت زنان، خانواده، خیانت و امید.
خودتان را برای هیجان چرخوفلکی احساسی آماده کنید. با خواندن این کتاب که از همان صفحات اول شما را با پیامدهای غیرمنتظره، دادگاه و گاهی اتفاقات مضحک درگیر میکند، به قدرت دوستی، انعطافپذیری زنان و ماهیت عشق پی میبرید. دو زن با پیشینه و سبک زندگی کاملاً متفاوت با جابهجاشدن ساکشان در باشگاه ورزشی مجبور میشوند کفشهای همدیگر را بپوشند و گوشهای از زندگی دیگری را درک کنند. همین کفشها زمینهساز اتفاقات بزرگتری میشوند و آنها را در شرایطی غیرعادی به هم میرسانند تا بدون اینکه بخواهند به هم درس زندگی بدهند.
به یاد معلم فلسفهای میافتد که در کلاس پرسیده بود: «چند تا از تصمیمایی که در روز میگیرین واسه اینه که میخواین کاری رو انجام بدین و چند تاش واسه پرهیز از عواقب انجام ندادنش؟» این روزها تقریباً هر کاری میکند برای این است که جلوی یک چیز دیگر را بگیرد. اگر پیادهروی نکند چاق میشود. اگر سگش را نبرد پیادهروی، توی اتاق نشیمن جیش میکند. سم گاهی احساس میکند آنقدر به اینکه دقیقه به دقیقهی هر روز را مفید باشد عادت کرده؛ آنقدر که تقریباً هیچ کاری نیست که انجام بدهد و همزمان در ضمیر ناخودآگاهش حساب چیز دیگری را نگه ندارد.
کفشهایش داستان دوستی زنانه است. از آن دوستیهایی که پلی بر تفاوتها میزند و مهمترین اتفاق زندگیات میشود. همچنین صدای زنانیست که با گذر از جوانی احساس میکنند از چشمها افتادهاند و اهمیت سابق را ندارند. زنانی که اگرچه همه به آنها نیاز دارند اما کسی آنها را نمیخواهد. این قضیه بهخصوص در مورد سم با آن رئیس کُندذهنش صدق میکند و همدردی خواننده را به همراه دارد.
«قدرت، قدرت واقعی، لزوماً این نیست که به خواستههای یکی دیگه تن ندی. قدرت یعنی اینکه هر روز با موقعیتی تحملناپذیر و سخت مواجه بشی تا از عزیزانت حمایت کنی. قدرت یعنی ساعتها بودن تو اون اتاق وحشتناک گرچه تکتک سلولهای بدنت داره بهت میگه نمیتونه بیشتر از این تحمل کنه.»