این بار را نمیدانم چرا نسبت به دفعههای قبل خیالم راحتتر بود؛ بااینحال، اینبار هم خیلی اصرار کردم و گفتم: «نرو مرجان، تا حالا دو بار رفتهای، دیگه نرو. تو الان فرماندار شدی و موقعیت شغلیت ممکنه با مرخصی طولانی به خطر بیفته.» اما او گوشش به حرف کسی بدهکار نبود. در جوابم گفت: «نه، مکه برای من از فرمانداری مهمتره. وقتی میتونم برم مکه، نمیتونم ازش بگذرم.» پشتبندش هم گفت: «تو مکه نرفتی و نمیدونی من چی میگم… این دفعه میخوام همۀ اعمال رو تمام و کمال انجام بدم. میخوام برم کوه احد. دیگه وقت خودم رو نمیخوام برای خرید تلف کنم.»