ماجرای این کتاب، از لحظه شلیک یک گلوله توپ در روز سیام دی ۱۳۶۶ از سمت عراق به سوی جبهه ایران شروع میشود؛ هدف آن گلوله، کوه گِردِهرَش بوده حدود پنجاه ثانیه طول میکشد تا گلوله، مسافت بیست تا بیستوچهار کیلومتری خود را طی کند و به هدف برسد.
آن روز کوهستان پر از برف بود. از چند روز قبل یکسره برف میبارید. از شانس خوب بچههای گردان، ابرهای سنگین کنار رفته خورشید خودش را نشان داده بود. نزدیکِ محلِ انفجار هفت نفر نفس زنان سربالایی تند جاده گِردهرَش را بالا میرفتند که در یک لحظه ستون کوچکشان از هم میپاشد.
راویان و شاهدان حادثه بر این باورند که گلوله منفجرشده کنار ستون هفتنفره، گلوله بُرد ِبلند یا همان توپ فرانسوی بوده که وزن آن، حدود سیونه کیلوگرم و شعاع ترکشهایش، ۱۵۰ تا ۲۰۰ متر است.
بریدهای از کتاب کاش این گلوله شلیک نمیشد
گلوله که به طرف تو شلیک میشود، نمیداند چاقی یا لاغر، سفیدی یا سیاه: مردی یا زن، ثروتمندی یا فقیر، شاگردی یا استاد، عاشقی یا فارغ، درکلیسایی یا مسجد، در عزایی یا عروسی شام خوردهای یا نخوردهای .... نزدیک و نزدیکتر که میشود حتی نمیپرسد دشمنی یا دوست، مرده ای یا زنده، متولد شدهای یا نشدهای .... و تو تنها می گویی: کاش این گلوله ...