باید میدویدیم تا به پرواز برسیم. بدوبدو خداحافظی کردیم و بین آخرین روبوسیها و کشیدن ساک و دست به دست دادن چمدانها اشکهای باقیماندهمان را خرج کردیم. مامان برای آخرین بار سفارشم را به فرید کرد: «فاطمه رو این جوری میسپارم دست شما همین جوری هم تحویل میگیرم. با همین چادر و همین شکل و ظاهر. »دوباره قول گرفت برگردیم و فرید دوباره خیالش را راحت کرد. سر و ته باقی حرفها و سفارشها را به هم دوختیم و از خروجی گذشتیم. دلم ماند پیش آدمهای پشت سرم. روی صندلی هواپیما که نشستم از گریه بیرمق شده بودم سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. همه چیز داشت خیلی سریع پیش میرفت..