فشنگ گذار دوید به سمت تانک تا برود بالا گلولهای خورد به قمقمهام و از دستم رها شد. نشستم روی زمین چشم گرداندم و دنبال فشنگ گذار گشتم. سرم را کمی این طرف و آن طرف کردم تا اینکه او را دیدم. پوتینهایش از کنار شنی تانک زده بود بیرون رفتم بالای سرش بیحرکت بود و خوابیده بود روی زمین… یک خواب طولانی! همه خوابشان میآمد پلک که میزدی یک نفر میخوابید. صورتت را برمیگرداندی چند نفر خوابیده بودند! خسته بودند.