تا 20% تخفیف بیشتر برای خرید های بالای 2 میلیون تومان با کد تخفیف KHM1405
بوکلند
کتاب پروانه در چراغانی، جلد ۵

کتاب پروانه در چراغانی، جلد ۵

۱۱۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۱۱۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

«پروانه در چراغانی» پنجمین کتاب از مجموعه نورانی «قصه فرماندهان» و مربوط به زندگی شیرین و پایان تلخ شهید حسین خرازی،‏ فرمانده لشکر امام حسین (ع) اصفهان در ایام جنگ ایران و عراق است که مطابق کارهای قبلی مرجان فولادوند برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است.
ابتدای کتاب در فصلی‏ با عنوان «به جای زندگینامه» نویسنده به ذکر خاطراتی مختصر از شهید ایام انقلاب و جنگ و مسایل کردستان، دارخوین و ترکمن ‏صحرا و مناطق جنگی خرمشهر، اهواز، آبادان و جزیره بوارین ‏پرداخته و از مجروحیت در عملیات «فرمانده کل قوا» در طلائیه و حضور فعال در عملیات کربلای ۵ و چگونگی شهادت وی مواردی‏ نقل شده است.
او اما در ۹ بخش دیگر کتاب داستان‏ هایی از مقاطع مختلف زندگی سردار رشید و شهید اسلام، حسین خرازی می‌آورد که این داستان‌ها نه از زمان تولد، نه از کودکی و نه از نوجوانی شهید شروع نمی‌شوند. بلکه نویسنده ماجرا را از خود جبهه شروع می‌کند؛ چون احساس می‌کند که مهم‌ترین مقاطع زندگی او در جبهه رقم می‌خورد و تمرکز بر سال‌های نوجوانی و جوانی وی را مهم نمی‌داند. تا رهایی، فرودگاه، اعزام، مرد، دژبان، پروانه در چراغانی، مثل یک‏ خواب، اطلسی‏ها در آفتاب و بغض ابری عناوین این داستان‌ها هستند.

داستانى از مقاطع مختلف زندگى شهید حسین خرازى‏ فرمانده لشکر امام حسین (ع) اصفهان در ایام جنگ ایران و عراق،که براى گروه سنى نوجوان نوشته شده است. ابتداى کتاب در فصلى‏ با عنوان «به جاى زندگى‏نامه» نویسنده به ذکر خاطراتى مختصر ازشهید ایام انقلاب و جنگ و مسایل کردستان، دارخونین و ترکمن‏ صحرا و مناطق جنگى خرمشهر، اهواز، آبادان و جزیره بوارین ‏پرداخته و از مجروحیت در عملیات «فرمانده کل قوا» در طلائیه و حضور فعال در عملیات کربلاى ۵ و چگونگى شهادت وى مواردى ‏نقل شده است. ۹ بخش دیگر کتاب داستان‏ هایى از ایام دوران‏ نوجوانى و جوانى وى مى‏ باشد که عناوین آنها عبارت است از: تارهایى، فرودگاه اعزام، مرد، دژبان، پروانه در چراغانى، مثل یک‏ خواب، اطلسى‏ ها در آفتاب و بغض ابرى.

بریده‌ای از کتاب پروانه در چراغانی

«اولی که قد بلند بود، ساک کوچک سرمه‌ای‌اش را دست به دست کرد و رو به همراهش گفت: «قرآن داری؟» جوان که کوتاه‌تر بود، با صورت آفتاب‌سوخته و گونه‌های کودکانه و گرد گفت: «نه، برای چی؟» اولی که کلافه بود و صدایش کمکم از عصبانیت اوج می‌گرفت، گفت: «که قسم بخوریم پسر خاله صدام نیستیم!» بعد چند بار روی برگه‌‌ای که در دست داشت زد و گفت: «اینهمه مُهر و امضا، بغداد که نمی‌خواهیم برویم.» دژبان که کم سن و سال بود، با لباس مرتب نظامی، شلوار گتر کرده و پوتین‌های براق با لحنی خسته که سعی می‌کرد جدی و بی‌اعتنا باشد، گفت: «باید برگه‌تان درست باشد. من مسئول اینجا هستم.» جوان بلند قد که حالا از کوره در رفته بود، گفت: «وقتی تو کالسکه سوار می‌شدی، ما اینجا با تانک‌های عراقی می‌جنگیدیم. حالا مقررات یادمان می‌دهی؟» دومی ساکش را زمین گذاشت و آشتی‌جویانه و با حوصله دوباره توضیح داد: «اخویجان، این برگه تا همین دو ساعت پیش درست بوده، حالا چه فرقی می‌کند سه ساعت صبح مرخصی باشیم یا سه ساعت عصر؟ دو قدم تا شهر می‌رویم و برمی‌گردیم. حمام اینجا که کفاره گناه است، نه حمام. یا ذات‌الریه می‌کنی یا می‌سوزی.»