فادیا، کبوتری آواره از بیت لحم، در جستجوی آرامش، به قلعهای اسرارآمیز میرسد؛ درخت زیتونی کهنسال، پر از پرندگانی با مأموریتهای مخفی.
اما اینجا فقط یک پناهگاه نیست…
جاییست برای پروازهای بزرگ، آرزوهای خاموش و زمزمههایی درباره منجیای که روزی از دل آسمان پدیدار خواهد شد.
آیا فادیا میتواند از دل ویرانیهای جنگ، دوباره آشیانهای بسازد؟ آیا «گروه روشنا» حقیقتا آمادهاند برای آن نبرد بزرگ؟
در جهانی که تاریکی میکوشد آخرین نشانههای امید را خاموش کند، یک درخت، یک گروه، و یک کبوتر… چراغ را روشن نگه میدارند.
اما همه چیز به این سادگی نیست؛ میان شاخهها، نگاههایی هست که رازهایی بزرگتر از پرواز در دل دارند… و دشمن بیصدا نزدیک میشود.
این کتاب، قصهای ست برای آنانی که هنوز باور دارند هر پرنده کوچکی، میتواند پیامآور صبحی بزرگ باشد.