در این کتاب که بصورت نمایشنامه نوشته شده است داستان زنی به نام نازنین است که قصد خودکشی دارد و میخواهد خود را از بالای یک آپارتمان بلند پرت کند. نازنین بچه دار نمیشود و همسرش او را از خانه بیرون کرده است.
نازنین از همه جا بریده و از همه دلگیراست و احساس می کند وجودش برای کسی اهمیت ندارد. در این میان مردی پیدا می شود که باحرفهایش او را از خودکشی منصرف می کند و به زندگی امیدوار میکند. زن در تنگنا قرار گرفته و می ترسد.
زن: توهیچ نمیفهمی، چون زن نیستی، تو اصلا نمیتونی، جای من باشی، قضیه فقط بچه نیست، این اولشه کمکم بقیه چیزا رو میشه، چپچپ نیگا کردنا، نذر و نیاز مادرت که مثل پتک میخوره تو سرت، غرغر بابات، نگاه در و همسایه، تیکههای آنچنانی پسرای محل و نگاه غریبهها و پیشنهادهای آنچنانی که چیه ...