همین؟ پنج کیسه؟ این قیمتی که شما می دهید فقط قیمت زلف هایش است. نفیسه موهایش را از دست مرد آزاد کرد و به هق هق افتاد. کجا بود شیخ بزرگ حمیری که دخترش را در این حال ببیند؟ کجا بود اسب سفیدش وکمان و تیرش؟ ضجه نفیسه در خنده او گم شد سر که بالا آورد بین تمام خریدارها چشمانی خسته و اشک بار او را از نفس انداخت. تا تیر نگاهش به نفیسه برسد، رفت و در جمعیت گم شد. که بود؟ آن چشم های آشنا در دنیای غریب او چه می گرد؟ با خویش درگیر بود که به ناگاه صدایی توجه نفیسه را به خود جلب کرد. همان غلامی بود که مکه را شهری رنگارنگ تعریف کرده بود. نفیسه اما در بدو ورود همه را می دید که خاکستر بر سر و رویشان پاشیده اند بی روح و سنگ دل.
بانوی من حاضر است پانزده کیسه اشرفی برای این کنیز بپردازد. او که گفته بود اربابش کنیز نمی خواهد.