کتاب حاضر، خاطرات سرهنگ علی جلالی فراهانی می باشد. همه وقایعی که در کتاب بیان شده را ایشان گذرانده است.
این کتاب که از نامش نیز بهخوبی هویدا است، درباره جنگ ایران و عراق و بمباران شیمیایی برخی شهرهای کشورمان از سوی رژیم بعث عراق نگاشته شده است. «نفسهای خردلی» روایت جانبازی است؛ جانبازی رزمندههای عاشقی که به خاطر دفاع از خاک میهن و ناموس کشورمان قدم در راهی گذاشتند که برگشتشان با خدا بود.
صحنه عجیبی بود. انگار دکمه استُپ یک شهر را بزنی و مردم را در هر حالتی که هستند خشک کنی. مردم شهر کف خیابان ها، توی خانه ها، و بیابان ها بی حرکت مانده بودند. بمب سیانوری بود و اکثراً استفراغ کرده بودند. بعضی ها ازشدت سرفه چشمشان از حدقه بیرون زده بود. تجهیزات دیگر به درد مردم نمی خورد. آسیب ها شدید تر از آن بود که بشود تصور کرد. چند نفر از رزمنده ها دلشان سوخت و ماسک شان را دادند به مردمی که هنوز زنده بودند. در حال بیرون آمدن از منطقه بودیم که حدود سیصد بچه را دیدیم که با هم گریه می کردند. بچه ها یا خودشان آمده بودند آنجا یا با پدر و مادرشان. البته پدر و مادرها تا رفته بودند بقیه را نجات بدهند، تلف شده بودند.