تا 20% تخفیف بیشتر برای خرید های بالای 2 میلیون تومان با کد تخفیف KHM1405
بوکلند
کتاب نغمه‌ساز فاراب، جلد ۱۳

کتاب نغمه‌ساز فاراب، جلد ۱۳

۱۰۵٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۱۰۵٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

«نغمه ساز فاراب» روایتی است که تو را در مرز واقعیت و خیال به تحیر وا می دارد زیرا آنچه می خوانی واقعیتی چنان معجزه گون است که تو را به ژرفای خیال می برد. داستانی در ستایش موسیقی و رقص جهان خواب و بیداری با نوای عود. علی اکبر والایی، داستان زندگی ابونصر فارابی را از دهه چهل زندگی او آغاز می کند؛ از زیر درختان نارون و تبریزی فاراب، جایی که اولین نشانه های حکمت وجودی او در برخورد با اطرافیان و جلوه های طبیعت رخ می نماید اما بزنگاه داستان آنجاست که قاصدی از دارالخلیفه خراسان به سمت او می آید و دعوت خلیفه را به او می‏ رساند.

 

اما فارابی را با خلیفه ای که حکومتش بر جور و جفا پی ریزی شده کاری نیست، برای همین است که با قافله ای به سمت بغداد می رود و داستان هایی خواندنی مثل شفای یک بیمار با نواختن تنبور در طول سفرش شکل می گیرد.
بخشی از داستان به رابطه ابونصر فارابی با امیرسیف الدوله در حلب می پردازد. اما ندایی در خواب او را به دمشق می خواند و آخرین روزهای زندگی اش را نیز در میان جوانان مکتب خانه های دمشق می گذارند. تا آنکه یک روز کبوتری که در خواب هایش خود را بر در حجره می کوبید و در را بسته می یافت، در بیداری به داخل حجره وارد می شود و با روح ابونصر به آسمان پر می کشد…

بریده‌ای از کتاب نغمه‌ساز فاراب

ابونصر عود را در میان دست‌های خویش گرفت و بی‌درنگ شروع به نواختن کرد. ناگهان صدایی آرام‌بخش و روح‌انگیز بر فضای تالار طنین انداخت نفس‌ها در سینه‌ها حبس شدند. چشم‌ها به دست‌های ابونصر که به نحوی اسرارآمیز در میان تارهای سیمی عود به ارتعاش درآمده بودند دوخته شد. آثار شعف و سرور بر چهره‌هایی که لحظاتی پیش عبوس و خشمگین بودند هویدا شد. لختی بعد صدای عود در دست‌های ابونصر به‌گونه‌ای دیگر طنین‌انداز شد این بار ارتعاش صدای ساز چون نیرویی مواج و نامرئی در فضای تالار به حرکت درآمد و به‌سان میدانی از مغناطیس، بر تن حضار فروریخت و عصب‌های اعضا و جوارح را به ارتعاش واداشت. طنین این ارتعاش نامرئی سوزشی در دل‌های هیجان‌زده حاضرین پدید آورد. این سوزش چون خونی گرم و سوزاننده که از شریان‌های تن به بالا خیز بردارد، ناگاه به‌سان حباب‌های اسیدی بر کاسه چشم‌ها یورش بردند و بی مهابا چشم‌ها را سوزاندند و آنگاه بی‌اختیار اشک‌ها بر صورت‌ها روان شدند... سرانجام دست‌های ابونصر از ارتعاش ترسیم‌های عود، باز ایستادند. ناگهان از این توقف سکوتی عمیق و روحانی حاکم بر فضای تالار شد... صدایی از میان حاضرین این سکوت سنگین را شکست والله این مرد اگر هم حکیم ابونصر، نباشد اعجوبه‌ای است در موسیقی