این کتاب روایتی داستان گونه از زندگی یکی از فرماندهان جنگ هشت ساله ایران و عراق، علی صیاد شیرازی، از زوایای دید گوناگون است؛ کسی که سال های زیادی در نیروی زمینی ارتش خدمت کرد و در نهایت از سوی مجاهدین خلق به شهادت رسید.
... حالا داشت از آنجا دور میشد از پنجره هواپیما بیرون را نگاه کرد. با شهر و گنبد طلایی بارگاه امام رضا (ع) خداحافظی کرد. شهر پشت ابرهای فروردین پنهان شد. علی به خانه رسید خیابان دیباجی انگار از سه چهار روز قبل تغییر کرده بود. درختان اقاقیا و زبانگنجشک پرتر و انبوهتر شده بودند. برگها هنوز سبزیشان کمرنگ بود و دلنشین و غبار و دود شهر شلوغ هنوز آنها را در خود فرونبرده بود. آن روز عصر تیمسار به کارهای ناتمامش رسید و آن قدر سرگرم کار بود که دلتنگی غروب جمعه بیستم فروردین را ندید