نمیدانم شوق دیدار مادر بود یا آن حرفی که به هم زدند یا ... هرچه بود من که شکایتی نداشتم. آن بالا برای خودم نشسته بودم و هوا میخوردم و به ماشینهای کناری که با چشمهای گرد و دهانهای باز به ما اشاره میکردند لبخند دلبرانه تحویل میدادم. دستهای کوچکم را محکم به میلههای باربند گره کرده بودم و با هر حرکت ماشین به چپ و راست تا نیمه روی هوا بلند میشدم و برمیگشتم و آنقدر خوشم امده بود که دیگر هیچ شهربازی کوچک و بزرگی برایم رنگ نداشت.