سالگرد محمد است. سر خاک، زمین خوردن آقا غلامرضا را میبینم وقتی آقا بهمن با او حرف میزند. جلوی در خانه ما ابوالفضل کاظمی و ناصر کلهر را میبینم که جور خاصی نگاهم میکنند.
شب هم که مهمانها رفتند دیدم که آقاغلامرضا گریه میکند آرام آرام و میگوید:
– خانوم مهدی مون هم شهید شد. حواست باشه خیلی شیون و ناراحتی نکنی.
همان جا لرز افتاد به جانم. گفتم «هرچه پتو هست بریزین روم.» امّا توی رگهام تکههای یخ شناور بود.