سید احسان را با تعدادی از بچهها میگذاشتیم یک اکیپ. تجهیزات را که به بچهها میدادم وقتی میدید بعضی از وسیلهها ناقص است همانها را برای خودش برمیداشتو بهترینها را بین بچهها تقسیم میکرد. یک وقت میدیدی نوک سرنیزهاش شکسته یا دستهاش شکسته و وقتی میخواهد باهاش کار کند کف دستش را اذیت میکند. میگفتم:« خب سید جان چرا این رو برداشتی؟» میخندید و میگفت: « فرقی نداره میخواد یکی دیگه برداره من بر میدارم.»