کتاب ماندن مجموعه داستانی با هفت داستان اقلیمی مستقل و در عین حال مرتبط است که بیانگر باور ها،فرهنگ و آداب و رسوم اقلیم های مختلف است.
مادرم از یک روزی خودش خواست که بقچهی خاطرههاش را یک جایی زیرِ درخت زردآلوی حیاط چال کند و پابرهنه بیاید و بنشیند درست وسطِ ایوان فراموشی. از یک روزی به بعد دلش خواست آقام را کلاً بهجا نیاورد و من را بهکُل انکار کند.به آشپزیای که توی خونش بود پُشت کند و قیمهی لوبیادار بپزد و قرمهی شیرین. از یک روزی به بعد دلش خواست جورابها را گوله کند توی قوطی چای خشک و چای خشکها را بریزد توی خاکِ باغچه و هر روز آبشان بدهد که لابد درخت چای سبز شود. انگاری از پُست خانمی خانه خودش را کنار کشیده بود و داشت خودش را آماده میکرد. انگاری میدانست همهچیز را و با این کارهاش میخواست رفتن خودش را سادهتر کند یا غمِ رفتنش، دیگر روی دل کسی سنگینی نکند.