تا 20% تخفیف بیشتر برای خرید های بالای 2 میلیون تومان با کد تخفیف KHM1405
بوکلند
کتاب مارپیچ خون

کتاب مارپیچ خون

۲۸۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۲۸۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

کتاب مارپیچ خون روایتی نفس‌گیر در دل تاریخ

کتاب «مارپیچ خون» نوشته یاشار عبدالحسین‌زاده، یک اثر داستانی قدرتمند در مرز میان ژانر مهیج، درام تاریخی و ماجراجویی امنیتی است. این رمان، شما را به عمق رویدادهای یک دوره تاریخی پرتنش می‌برد و با خلق فضایی پرتعلیق، تا آخرین صفحه همراهتان می‌کند.

داستان از یک گودال نمادین و هراس‌انگیز آغاز می‌شود؛ مکانی که گویی تقدیر تعدادی از رزمندگان را در خود اسیر کرده است. نویسنده با قلمی توانا و تصویرسازی‌های دقیق، شما را به اعماق این صحنه می‌برد؛ جایی که هراس و امید در هم می‌آمیزد و نفس‌گیرترین لحظات را خلق می‌کند.

راوی که خود قهرمان ماجراست، شما را از زندان‌های مخوف تا تبعید در یک اردوگاه همراهی می‌کند. در این مسیر پرپیچ‌وخم، او با گروه‌ها و ایدئولوژی‌های مختلفی درگیر شده و هویت و وفاداری‌هایش در مرز میان بقا و ایستادگی به شدت به چالش کشیده می‌شود. آیا در این مارپیچ خطرناک، هویت خود را از دست می‌دهد یا راهی برای نجات خود و یارانش پیدا خواهد کرد؟

این رمان با ایجاد حس تعلیق قوی و تغییر مداوم صحنه‌ها از موقعیت‌های پراسترس به فلش‌بک‌های احساسی (مانند خاطره‌ای از یک خواستگاری)، به خواننده فرصت نفس کشیدن می‌دهد و سپس دوباره او را به قلب ماجرا پرتاب می‌کند. این تغییر ریزم هوشمندانه، از ویژگی‌های بارز این کتاب است.

این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟

«مارپیچ خون» انتخابی ایده‌آل برای خوانندگانی است که از رمان‌های مهیج با پس‌زمینه تاریخی لذت می‌برند و به داستان‌هایی که مرز بین واقعیت و تخیل را کمرنگ می‌کنند، علاقه دارند.

بریده ای از کتاب مارپیچ خون:

من هم مجبور شدم تصمیمم رو بگیرم از یه طرف، خاطرات مسعود از دخترش و از طرف دیگه نگرانی از اینکه اگه عباس هم کشته بشه، عملاً عملیات می‌ره هوا باعث شد از پشت جعبه‌ها بیام بیرون و شروع کنم به تیراندازی. داد زدم عباس من نمی‌ذارم بیاد جلو. مسعود رو بکش عقب. چند ثانیه‌ای که عباس برسه به مسعود اندازه چند سال گذشت اما بالاخره انگشت‌های دستش رو حلقه کرد دور مچ مسعود و با همه زورش مسعود رو کشید سمت خودش، از این ور شلیک رو قطع نمی‌کردم. البته رگبار نمی‌زدم فقط تک تیر و با فاصله زمانی کم می‌زدم که هم مهماتم تموم نشه هم کسی نتونه بیاد سمت در. مسعود سنگین شده بود و عباس نمی‌تونست اون رو با سرعت بیشتری بکشه سمت خودش. نگاهم یه لحظه افتاد به پایین در؛ تیکه تیز در آهنی که براثر انفجار شکل گرفته بود رفته بود توی دل و روده مسعود گیر کرده بود و عباس هر چی زور میزد تکون نمی‌خورد.