جنگ در روایتهای معاصر فارسی، اغلب یا در میدان روایت میشود یا در خاکریز ذهن کسانی که از جنگ برگشتهاند. اما گاه، جنگ پا را فراتر میگذارد و به درخت توتی در یک حیاط، به یک نذر سیگار در آسایشگاه روانی، و به بوی دیوار نمکشیدهای تبدیل میشود که با آن، زیست جمعی یک محله تعریف میشود. رمان «لاکپشتها پرواز میکنند» جهانی مستقل و تازه دارد؛ جهانی که از خلال روایت چند نوجوان سیزدهساله و یک مرد موجگرفته، جنگ را از حاشیه به قلب زندگی روزمره میکشد. جنگ، اگرچه با توپ و تانک آغاز میشود، اما تا عمق روان آدمها، خانهها، کوچهها و حیاطها نفوذ میکند.
گاهی در گلولهای که به خاک میافتد متوقف نمیشود، بلکه در نگاه یک پدر موجگرفته، در اضطراب بچهای که زودتر از زمان بالغ شده، یا در بوی دیوار نمور خانهای که روزی پناه بوده، باقی میماند. رمان «لاکپشتها پرواز میکنند» دقیقاً چنین کاری میکند؛ روایت جنگ از دلزندگی، از چشم بچههایی که لاکپشتوار بهکندی اما مقاوم از میان آوار عبور میکنند و در سکوت، بار یک جامعهٔ زخمخورده را به دوش میکشند.
روزی که اسمم رو توی کلاس لاکپشت گذاشتن خیلی ناراحت شدم. شبش نخوابیدم تا صبح شاید ده بار مستراح. رفتم نزدیکهای صبح بابام از دستم ذله شد و گفت چته بچه؟! و من جریان لاکپشت بودنم روبهش گفتم