هادی ناگزیر به رفتن با سردار بود. طی ان سالها رفته رفته در وجود حاج قاسم ذوب و به جایی رسیده بود که جانش یه جان او گره خورده و توان دور ماندن از ایشان را نداشت. اگر میماند و روزگار بعد از جنایت آمریکایی ها در فرودگاه بغداد را درک میکرد اگر بود و ابدان اربا اربا و ماشینهای در هم کوبیده شده را میدید و اگر زنده بود و میشنید عنوان شهید در کنار حاج قاسم سلیمانی نشسته است هر لحظه از اندوه قالب تهی میکرد و از غصه جان میسپرد. اما هادی مرد مردن و تمام شدن نبود. حیف بود که هادی بمیرد…