مسئلۀ انسان و انسانیت، تبعید، نومیدی، بیعوقبتی ظلم و جور و فاشیسم از ابتدای قرن بیستم دغدغۀ بسیاری از اندیشمندان و نویسندگانِ آلمانی بوده و با اوج و فرود نازیسم در این کشور، بارها پررنگ شد و در نهایت، رنگ باخت. از میان نویسندگان مهم آلمانی که چنین روزهایی را از سر گذرانده، میتوان به تماس مانِ کبیر اشاره کر.
مسئلهای که مشغلۀ یک عمر زندگی هنری توماس مان بود، از بنمایههای کانونی و تأثرانگیزِ داستانهای هارتموت لانگه هم هست. هارتموت لانگه، نویسندۀ معاصر آلمانی (1937)، از شاگردان برتولد برشت، و بدین ترتیب کمابیش همدورۀ نویسندگانی همچون گونتر گراس، هاینریش بل یا کریستا وولف است. لانگه امروز بیش از پنجاه سال است که نویسندهای حرفهای است، آن هم بهویژه در حوزۀ نوولا. با این همه، شهرت چندانی نصیبش نشده است. او حاشیهنشینِ ادبیات آلمان است؛ اندیشمندی که از دور نظارهگر جنگِ جهانی دوم، دوپارگی آلمان، فروریختنِ دیوار برلین و در نهایت، بدبینی به نظام سوسیالیستی بوده است. لانگه، وقتی در کودکی و با خانواده در زمان جنگ جهانی دوم برای اولین بار کوچ کرد، دردِ بیوطنی را در خود هضم کرد و بعدها هم با مهاجرت از آلمان شرقی به آلمان غربی، رد دیگری از تبعید خودخواسته را بر جان رج زد.
هارتموت لانگه از یک نظر با تئودور آدورنو، فیلسوف همروزگار خود همسویی مییابد؛ او معتقد است خردِ آرمانگرای عصر روشنگری در دنیای اقتصادزدۀ امروز از نگرش آرمانجویانۀ خود خالی و بدل به ابزاری در دست سرمایه و بازار شده است. و چنین است که هارتموت لانگه در بازتاب هنری روزگار خود به نقد فرهنگ از نگاه بدبینانۀ توماس مان نزدیک میشود.
گرچه در موضوع بیگانگی میان هنر و زندگی، لانگه برداشتی از زبان فاخر توماس مان داشته است، اما در پرداخت فضای داستان بیش از همه از کافکا پیروی میکند
در فرجامِ نیچه پنج نوولا یا داستان نیمهبلند از این نویسنده با ترجمۀ محمود حدادی میخوانیم. اینها هر کدام روایتهایی از واقعیتِ تاریخاند و از اینرو میتوان آنها را نوول تاریخی هم به حساب آورد، چراکه هر کدام به رویداد زندگی شخصیتهایی میپردازند که در عالم اندیشه، ادب و سیاست آلمان – به هر اعتبار – نام و جایگاهی دارند. همچنین، پسزمینۀ تمام این داستانها یکی است: نافرجامی انسانهایی که میل به تغییر جهان یا زندگی انسانها را دارند، اما اراده و آگاهی آنان ابزار تباهی محتومشان نیز میشود.
این شخصیتها عبارتاند از:
- نیچه، فیلسوف و اخلاقپژوه نامآشنای نیمهی دوم قرن نوزدهم آلمان
- هاینریش فونکلایست، نویسندۀ توانا و شجاعِ همروزگارِ گوته که با وجود نبوغ یگانهاش اعتنایی از همعصران خود ندید
- یوزف گوبلز، روشنفکر فرصتطلب و وازدهای در عطش شهرت و قدرت که به دستگاه تبلیغات دولت نازیها پیوست و دستیار هیتلر شد
- آلفرد زایدل، اندیشمند چپگرا و آرمانخواهی که در جهان پر بیداد عاقبتی مانند نیچه یافت، کارش به جنون کشید و خودش را کشت
داستان پنجم اما شخصیت خاصی ندارد و دارد؛ شخصیت اصلی این داستان انسان است در مواجهه با پدیدۀ جنایت جنگی. زنی غیرنظامی در میانۀ زندگی روزمرۀ خویش به دست افسری نازی کشته شده. تا اینجای کار چیز عجیبی نمیبینیم. این صحنه در روزهای جنگ عادی و پرتکرار است. جنگ جهانی اول و دوم و ویتنام و عراق و غیره هم ندارد؛ این اتفاق همیشه افتاده و خواهد افتاد. آنچه نفسِ خواننده را در سینه حبس میکند، این است: زن (مقتول) دست در دستِ افسر (قاتل) میگردد.
و پرسش غایی این است: آیا دیگرانی که از دور شاهد رنجهای قربانیان جنگ بودهاند، ولی این رنجها را بر پوست خود نچشیدهاند، حق بازنمایی آن را دارند؟ لانگه این مشکل را به شکلی عرفانی حل میکند؛ او به دیارِ جاودانِ مرگ قدم میگذارد. صلحی جاویدان در عالمِ زندگان در کار نیست. از منظر جاودانگی مرگ، قیلوقال زندگان و کنشهای حریصانۀ آنها چه چشماندازی دارد؟ جنایت و مکافات در چنین جهانی چه مفهومی دارد؟