فاتح، عاشق است و عشق او دو سر کاملا متضاد دارد. او بین دو راهی زندگی آرام و ایفای تعهد انسانی خودش که آرمانی بوده که سی سال ازش دم میزده است، گیر افتاده و حالا باید انتخاب کند، راه گریزی هم ندارد.
صدای اذان در سلول بلند شد و داعشیهای زندانی شده به تکاپو به صف ایستادند و در میان غوغای بوی چرک و عرق دوشبهدوش قامت بستند. فاتح هر چه کرد نتوانست تکان بخورد درد میپیچید در تمام استخوانهای تنش نماز تمام نمیشد. فاتح از درد بیامان شد. این انتظار برای رسیدن، مسکن خود بر دردش میافزود. نماز که تمام شد صدای نعرۂ فاتح در سلول پیچید.