این کتاب داستان جوان بیکاری است که به خاطر همنشینی با دوستان ناباب راه کج کرده و به بیراهه رفته است و به دنبال سرقت از ماشینی وارد ماجرایی شده که سرآغاز تحولی ژرف در این جوان میشود.
همراهی با جوانمردی کشتیگیر بنام علیاکبر از او یک انسان درست و ورزشکار میسازد که در پی جبران گذشته سیاه خود است. در این بین آشنایی با جهان پهلوان تختی نیز چشم او را به روی بسیاری از حقایق باز میکند.
لحظات نفسگیری بود. پیچ صدای رادیو را چرخاندم. صدا تا آخرین حد ممکن بالا رفت. هر چند دقیقه یک بار، پارازیت به جان تارهای صوتی رادیو میافتاد و گلویش را صاف میکرد و دوباره پخش صدای گزارشگر را از سر میگرفت. چند نفری دور اتاقک جمع شده بودند تا گزارشِ بازی را بشنوند. گویندۀ رادیو با هیجان گزارش میداد. ــ یه زیر جانانه از حریف میگیره. بله، حالا حریف رو بلند میکنه رو دستش. یا علی مدد پهلوون! حریف رو میکوبه به زمین. ماشاءالله به سیّدعلیاکبر حیدری، قهرمان ملی ما.