آقا سید چند شب قبل از رفتنم داستان مردی رو تعریف کرد که زمان پیامبر زندگی میکرده و پیامبر رو خیلی دوست داشته زکات میداده و دست فقرا رو میگرفته؛ ولی تو کاخ کفار کار میکرده و شمشیر میزده یک شب که میخوابه روحش دچار عذاب میشه و از خواب میپره پنهانی میره دیدن پیامبر و میگه که در خواب دیدم لبه چاهی در حال افتادنم شما من رو میبینید و نگرانم هستید؛ ولی دستم رو نمیگیرید. پیامبر گریه میکنه و میگه به خدا قسم که من همیشه نگران امثال تو هستم. در روز قیامت وقتی شما عذاب میکشید من نمیتونم کاری براتون بکنم شما از ظلم و گناه کفار خبر دارید؛ ولی بهخاطر مال دنیا در خدمتشون هستید تا بیشتر ظلم کنن.