اگر یکی از خودم بپرسد راستوحسینی اینهایی را که میگویی خودت باور میکنی بیبروبرگرد، جواب میدهم خر که نیستم باور کنم وقتی خودم ماجراهایی را که از سر گذراندم باور نمیکنم خب نتیجه منطقیاش این است که هیچکس دیگر هم باور نمیکند؛ از جمله همین یارویی که تاریک است. منظورم بازجوی سیاهسوختهای است که صورت سیاهش لای ریشوپشم گم شده اولینبار که چشمم به او افتاد، بلافاصله با خودم گفتم: خدایا! این چرا اینقدر شب و تاریکه.