ساکن اتاق عمل (زندگینامه جانباز مجتبی مروتی)
وارد جهان بی آینه شدم . حتی اگر درخواست آینه میکردم مراقب بودند به دستم نرسد. یکی از روزها که اتاقم را تازه عوض کرده بودند، فوری از روی تخت بلند شدم و رفتم به سمت سرویس بهداشتی. برای راه رفتن و حرکت کردن هیچ مشکلی نداشتم. ترکش های پام خارج شده و محل اصابت پانسمان شده بود. در را پشت سرم قفل کردم و آهسته و با احتیاط بانداژ و از روی صورتم برداشتم.
تصویری بسیار عجیب در آینه ظاهر شد. داشتم با تنها چشمی که سالم مانده بود قدرت و رحمت الهی را تماشا میکردم. بریده بریده بود تا نزدیک چشمم، بعد مسیر برش تغییر کرده بود . زخم ها اگر دو میلی متر عقب تر بود به طور کامل نابینا شده بودم. نقاشی خداوند را تماشا میکردم و آن قدر منقلب شدم که فقط چند بار زیر لب گفتم : ( یا ابوالفضل )