زیر سایۀ کُنار نوشتۀ مسعود محسنپور در نشر افق منتشر شد. این اثر رمانی تألیفی است دربارۀ خُردهروایتهایی که زندگی ما انسانها را میسازند و به هویتِ ما، شخصی و جمعی، معنا میبخشند. داستان دربارۀ مادری است که یک دختر و سه پسر دارد. مادر را در نُهسالگی به مردی میانسال میدهند و از زندگی عشایری دورش میکنند. به شوشتر میروند و باقی ماجرا دربارۀ این شهر، گذر زمان، گذشتِ نسلها و چرخِ گردونی است که آدمها را بلند میکند و جای دیگر میکارد.
نویسنده، مسعود محسنپور، که خود اهل شوشتر است، بهزیبایی و ظرافت هرچه تمامتر اشارههای بهموقع و بهجا به فرهنگ و زبان و تاریخ این خطۀ دوستداشتنی و رنجکشیده از ایران میپردازد. تکوتوک کلماتِ شوشتری، اسامی خاص، توصیفهای دقیق از شهر و حتی توصیف لباسِ مردمان بر جذابیتهای این رمان افزوده است.
رمان زیر سایۀ کُنار ده شخصیت دارد و هر کدام راویِ اولشخصِ فصلی از داستان میشوند و رخدادها را با لحن و سیاقِ خود تعریف میکنند. آنچه میخوانیم مسیرهای پیموده و راههای نرفته است، آدمهایی که هر کدام سر از سرزمین و بومی درآوردهاند و با کسانی همراه شدهاند و برگوبارِ درختِ زندگی را پربارتر کردهاند.
با این نگاه اگر به داستان بنگریم، شاید شاهکار دیگری را به یاد بیاوریم: همینطور که میمیرم، نوشتۀ ویلیام فاکنر بزرگ. در آن اثر نیز، هر فصل را یک راوی روایت میکرد و خواننده میتوانست یک رخداد را از دریچۀ چشمهای آدمهای مختلف ببیند. خواننده در آثاری که با این تکنیک نوشته میشوند، میتواند نگاهی سومشخص به روایت داشته باشند؛ انگار که از بالا همهچیز را تماشا میکند و دانایی است که قصه را با تمام وجود لمس میکند. از طرف دیگر، فاکنر هم به گویشهای جنوب آمریکا تسلط داشت و خودش هم لهجهای عجیب داشت. در زیر سایۀ کنار هم گویش مردمان آن خطه در متن جان میگیرد.
ما همه راه خود را میرویم و هوای خود را نفس میکشیم؛ هر قدر هم که از شجرۀ خانوادهمان دور شویم، باز هم میوۀ همان درختیم. زیر سایۀ کُنار استعارهای است از درختی که مادر است؛ مادرِ فرزندان، مادرِ خانواده، مادرِ سرزمین.