تا 20% تخفیف بیشتر برای خرید های بالای 2 میلیون تومان با کد تخفیف KHM1405
بوکلند
کتاب زندگی علامه سید محمدحسین طباطبایی

کتاب زندگی علامه سید محمدحسین طباطبایی

۸۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۸۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

صدای در حیاط آمد. دخترها نگاهی به هم کردند و خندیدند. بعد دست هایشان را که چسبانده بودند به کوزه، چند بار خوب به دور و برش
کشیدند و دویدند سمت حاج آقا، که حالا دیگر نشسته بود روی فرش، اما هنوز روزه اش را باز نکرده بود. گرمش بود. به قول خودش، انگار از سر و رویش آتش می ریخت. روزها بلند بودند و هوا داغ بود؛ توی قم داغ تر. دخترها دو طرف حاج آقا دوزانو نشستند و جفت دست‌هایشان را که کوچولو بود و یخ بود،گذاشتند روی صورتش. «چه خوب است! چه خنک است! »حاج آقا این را گفت و بغلشان کرد.

در خانوادۀ خلوتی که او در آن بزرگ شد،دختربچه ای وجود نداشت.پدر و مادرش زود از دنیا رفتند؛ پدرش کمی دیرتر.
او نه سالش بود و توی باغ با تنها برادرش که از او کوچکتر بود، این طرف و آن طرف می‌پرید، که دست آنها را گرفتند و با ناز و نوازش بردند پای رختخواب پدر.او هر دوشان را گرفت در بغلش، به سرشان دست کشید. گفت «شماها باید به فکر هم باشید. » و بوسیدشان. کمی بعد، تمام کرد.