کتاب حاضر، مجموعهاي از داستانهاي کوتاه است که با زباني ساده و روان نگاشته شدهاند. «چراغي براي شاه»، «زنبقهاي طلايي»، «من قاتل نيستم»، «سياوش»، «کارخانه سيرابي»، «محاکمه»، «ژيان»، «سنگها خواب خوابند»، «لکههاي دامن اليزابت»، «سرماخوردگي» عنوانهاي برخي از داستانهاي کتاب هستند.
نگاه کردم دیدم یا خدا. این چیه رو دستم؟ آقا کوچه رو رو سر ما خراب نکرد؟ الم شنگه و جیغ و هواری راه انداخت اون سرش ناپیدا . سر و کله مردم بود که از لای در و پنجره می اومد بیرون. جلدی فلنگ رو بستم تا آبا از آسیاب بیفته. فردا شبش رفتم در خونشون. ننه اش درو وا نکرد. گفت: «اکرم گفته تا این ننگ روی دستشه، پاشو دم خونه ما نذاره. »