در دل تاریخ پرتلاطم خاورمیانه، جایی که عشق و شمشیر همواره به هم گره خوردهاند، روایت نهچندان پیچیده از یک عشق به طعم شمشیر نوشته محمدرضا آریانفر، یک اثر نمایشی سرشار از حماسه، شور، و شیدایی است که قلبها را به لرزه درمیآورد. این کتاب شما را به سفری میبرد که در آن، دادبه، شمشیرساز ماهر، ایهام، دختر رازآلود عرب، و رخشانه، همسر وفادار دادبه، با سرنوشتی درهمتنیده، بازیهای قدرت، و آزمونهایی از وفاداری و خیانت مواجه میشوند.
این داستان، فراتر از یک روایت تاریخی یا اسطورهای، به عمق جاودانه عشق و دردی میپردازد که از دست دادن آن به دنبال دارد. زبان شاعرانه و تصویرسازیهای غنی آریانفر، نبردهای خونین، لحظات عاشقانهای پرشور، و تقابلهای اخلاقی را با چنان ظرافتی به تصویر میکشد که گویی خواننده را در میانه صحنهها قرار میدهد.
زید: ترس. امیر! با شمشیرت پیش از آنکه بترسانندت. نترسانی این تودی روزی از قفا شمشیر در گردهات مینشانند جانم! (زمزمه وار) دو چیز نباید به این مردم داد علی: یکی تیغ، یکی نان؛ که با یکی میکشند و با یکی فرمان نمیبرند!