«رازی بین من و تو»، اثری از محمدرضا امیرخانی، داستانی پر از عاطفه و درد مشترکی است که در دل خانوادهای نهفته که با سایههای سنگین جنگ دست و پنجه نرم میکند.
این کتاب با نگاهی عمیق به روح انسانی، تأثیرات جنگ را بر زندگی علی، جانبازی که گرفتار خاطرات و توهمات تلخ است، و خانواده دلسوز او به تصویر میکشد.
علی، که روزگاری درپتینهکاری مهارت داشت، اکنون با توهماتی مبارزه میکند که او را به صحنههایی از جنگ بازمیگرداند، جایی که فکر میکند همرزمش را کشته. حول محور این داستان، دکتر بخشی، روانکاوی که تلاش میکند تا پرده از رازی بزرگ بردارد، و همچنین رحمان، دوست و همرزمی که همه فکر میکردند از دست رفته، قرار دارند.
«رازی بین من و تو» بیانگر مسیر درمان و رهایی از گذشته دردناک است، با تمرکز بر اهمیت حمایت خانوادگی و تلاش برای فهم و درک رنجهای یکدیگر.
خدای من دیگه خشاب ندارم... بی خشاب بی خشاب شدم... ترسیده مقر رو، بگیرن خط نابود میشه نمی ذارم... عراقیها اینجا هستن... رحمان... تو هم اینجایی... خدایا چی کار کنم؟ نه نه میزنم... نزنم همه رو می زنن... خط نابود میشه... ضامن نارنجک را میکشد درحالیکه روی زمین میخوابد نارنجک را پرتاب میکند نمی ذارم مقر رو بگیرید... انفجار نارنجک... سکوت... به خود میآید... رحمان را صدا میزند رحمان... رحمان... صدایی نمیشنود ترسیده رحمان... رحمان رو کشتم صدایش میلرزد... گریان من رحمانم رو کشتم بهترین روکشتم... رحمان... من رحمان روکشتم... من نمیخواستم ولی. کشتم. من رحمان رو کشتم...