و شهرهای مقدس عراق اشاره کرد. نویسنده در این اثر به خوبی حال و هوای ورود به سرزمین عراق را بیان میکند.
در بخشی از کتاب راز شهر تشنهها میخوانیم:
در مسیرم عجیبترین سفر زندگیام را پیشرو دارم. سفری که پیش از من بسیاری آن را تجربه کرده و سالها با شیرینی خاطراتش یا شرنگ شرمندگیاش، سر کردهاند. کسانی با حسرتش به خاک رفتهاند و کسانی با عظمتش از خاک برآمدهاند و به افلاک رسیدهاند. بسا ارواحی که زیر گنبد حرم دلگشایت، یک شبه ره صد ساله پیمودهاند و بسا کالبدهایی که دور از حریم وصلت، ره صد سالهشان با یک شب برابری نکرده است.
خورشید سالهای کودکیام!… ای که پیش از نماز و روزه و سایه افکندن احکام بر آدابم، به ترتیبی «محرّم» تو را آموختهام!… این چه بازی تازهای است که آغاز کردهای؟… اکنون که گاه آمدن نیست!… آمادهی وصلات نبودهام که چنین حضورت را ارزانیام کردهای، اگر چه بندبند وجودم، زیارت کربلایت را مشتاق است، اما هنوز مهیای شرف حضورت نیستم. سالهای کودکی و نوجوانیام، گواه دوست داشتن تواند، اما این، حکایت دیگری است. این، همان است که دریافتهام: یک بازی تازه!
سالها به یاد این سفر زیستهام و سرودهام و حسرتش را چشیدهام و شنیدهام که سحرگاه، بوی «سیب» حریمت شگفتآور است و سلام زائرت را پاسخ میگویی. اگر آن بو و این پاسخ را نیابم، شکستهتر از شبهای احیای رمضان خواهم شد. خیال این سفر، برکهی آرام اندیشهام را تموج بخشیده است و دایره در دایره، واژههای گنگ مکاتب و مکاتیب، به حاشیهی برکه میروند و میان دایره، هنوز سرشار از تو است.