پورشریفی در کنار بزرگراه پرترافیک به عکسی خیره شد که به او لبخند میزد، درست همانند شبی که او فرمانده گردان مهندسی بود و در خاکریز خط مقدم بچههایش مقابل چشمانش در زیر آتش دشمن قلع و قمع میشدند.ناگهان فرمانده خشمگین شد و خیز برداشت. شده بود بولدوزر بدون سرنشین. به رانندههایی پیوست که در غربت میجنگیدند و با پیوستن فرماندهشان به اندازه تمام آذربایجان قدرت گرفتند. همین که خاکریز شکل و شمایل به درد بخوری گرفت،ناگهان فرمانده با انفجارخمپاره نقش زمین شد. جنگ آن روی سگش را به نمایش گذاشته و آذربایجانیها را کفری کرده بود. پیکر فرمانده را در زیر آتش داخل بیل لودر قرار دادند و او را دست به دست به تبریز رساندند.