سرزمین قهوه ای، سرزمینی عجیب است. جایی که خورشید نورش را از زمین پنهان و زمین نعمت هایش را از مردم دریغ کرده و سایه گرسنگی همیشه بر سر مردمانش است.
حال در میان این سرزمین دختری چشم باز می کند و خودش را در آنجا می بیند؛ نواسا.
نواسا نمی داند چرا و چگونه پا به این سرزمین عجیب و مردمان عجیب ترش گذاشته است اما می داند که باید از این سرزمین بیرون برود و به خانه بازگردد.
امید او به پسر تیراندازی است که او را از محاصره آدم خوارها نجات داده است. اما امیدواری او درست است؟