معرفی کتاب:
حالا حس میکرد داخل کلیسایی است، اما کلیسایی بناشده بر پایههای وحشت، چون حالا دیگر نالههای پراکنده هرازگاهی شدت میگرفتند، در مکانهایی همانقدر نزدیک که دور، نالههایی آرام و در عینحال نافذ، نالههایی که خطر تبدیلشدن به نعره را داشتند...نالههایی که یکبار برای همیشه مرد را فلج کردند قبل از آنکه اولین چهره را ببیند: زنی را در سکرات موت. دور و دورتر، با فضای اسرارآمیز آخرالزمانیاش، یادآور آثار کافکاست. تصویرپردازیهای غریب و مهیبش آثار برخی نقاشان سوررئالیست و روایتش برخی آثار دیوید لینچ را تداعی میکند. هفتهنامهٔ پابلیشرز ویکلی آن را «کابوسی پرتبوتاب و پرقدرت» توصیف کرده، «شاهکاری فراموشنشدنی از یکی از تأثیرگذاترین رماننویسان معاصر کلمبیا» که شمار رمانهایش از عدد ده فراتر رفته و جوایز ادبی بسیاری نصیبش کرده است
داستان دربارۀ پیرمردی است در جستوجوی نوهاش، دختری نُهساله، که هیچ اثری از او نمانده. پیرمرد در این مسیر سر از شهری آخرالزمانی درمیآورد که یک طرفش کوهستان است و طرف دیگر، مغاکی بیانتها.
شهر مرموز است و آدمهای عجیبی در آن سکنی گزیدهاند. رفتار غریب ساکنان هول و هراس بیشتری به دلِ پیرمرد میاندازد.
از این بدتر، شهر پُر از لاشۀ موش است. نمیدانیم چرا و چطور، اما انگار هیچکس اهمیتی به آنها نمیدهد. زنی نابینا با صدایی هولنام میگوید: «اینجا شهر موشهاست... تو هم اومدی اینجا بمیری؟»