امید حس گیجکنندهای است.
«دنبال سرنوشت نیفت، مینا. بذار سرنوشت بیفته دنبالت.»
با مرگ بیگانه نیستم، اما دیدنش هرگز آسانتر نمیشود.
گاهی اوقات، تنها راه شنیدهشدن حقیقت از طریق داستانگویی است.
گاهی اوقات آدم خانوادهش رو نه تو همخونهاش، بلکه جای دیگهای پیدا میکنه.
«تو قولوقرار الکی میذاری. با یک حرف بهم امید میدی و با حرف بعدی ناامیدم میکنی.»
هرچه باشد؛ همهٔ قصهگوها مادربزرگ نیستند، ولی همهٔ مادربزرگها قصهگو هستند.
به نظر من عشق نباید خریدنی یا بهدستآوردنی یا حتی دعاکردنی باشه؛ باید رایگان داده بشه.»
میگوید اعتماد بهدستآوردنی است؛ میگوید اعتمادکردن به کسی به دادن خنجری به او برای زخمیکردن آدم میماند.
او به من یاد داد که اختیار زندگیم دست خودمه، نه کس دیگه. باعث شد باور کنم که میتونم زندگیای داشته باشم فراتر از اونی که از من انتظار میرفت؛ یه زندگی… که خودم میخواستم.»
چرا تمام چیزهایی که دوستشان داریم باید از ما گرفته شود؟ چرا نمیتوانیم آنچه را دوست داریم تاابد زنده و گرم و سالم در دستانمان نگه داریم؟
هیچ کار خارقالعادهای هرگز از سرِ منطق و دلیل انجام نمیشود بلکه انجام میشود چون روحت تنها وقتی میتواند نفس بکشد که آن کار را انجام دهی.
«انسانها موجوداتی دمدمیمزاج و وحشی هستن. چون از مرگ خودشون میترسن، جنگ راه میندازن و تو چند لحظه زمین رو از چیزهایی پاک میکنن که رشدشون سالها طول کشیده بود.»
انسانها همهشون فکر میکنن که دنیا حول محور اونها میچرخه؛ فکر میکنین رودخونهها مال شمان؛ آسمون، دریا مال شمان. شماها فقط یه بخش کوچیکی از دنیای بینهایت هستین
رمان پیشِرو بازگویی جدیدی است از افسانهی کهن کرهای به نام ماجرای شیم چیانگ؛ و داستان دختری به نام مینا را در سفر اسرارآمیزش به سرزمین اشباح روایت میکند. مأموریت مینا فرونشاندن خشم خدای دریا و بازگرداندن صلح و آرامش به روستایش است.
دختری که به اعماق دریا افتاد رمان فانتزی مسحورکنندهای است که به زیبایی موجودات افسانهای را در روایتی گنجانده که عمیقاً بر ارتباط انسانها با یکدیگر و رابطهی بین انسانها و خدایان تمرکز دارد. این داستان پر از اکشن و ماجراجویی، در سرزمینی جادویی رخ میدهد و مضامینی همچون عشق، خانواده و فداکاری در تاروپود داستان تنیده شده است.