این روزها چقدر بیشتر حست میکنم. از گوشه اتاق به تماشایت مینشینم. از این همه بودنت و ندیدنت دلم میگیرد. چقدر منتظرم در باز شود با آن قد برازنده و لباسهای اتو کشیده وارد شوی. به تماشایت بنشینم. لذت ببرم. هوای تو پاک خیالاتیام کرده. هر روز صبح به تو سلام میکنم. هوای تورا میپیچم به نان و پنیرم تا ساز صبح و ئشبم کوک باشد. مثل روح همه جا هستی و هیج جا نیستی. اینجا هر کس حتی شبیه اسم تو را میبرد بند دلم پاره میشود. نیستی و من خمار چشمانت شدهام