خسته و کوفته از مأموریت رسید.در را که باز کردم، نای داخل شدن را هم نداشت. کوله بارش را از دستش گرفتم. داشت جیبهایش را خالی میکرد که پرتقالی از جیبش سر درآورد.از ناراحتی دستش را محکم به پیشانیاش کوبید و گفت: باز حواس پرتی کردم!