بابانظر بیش از ۱۴۰ ماه در مناطق جنگی بود. او در بستان چشم و گوش چپ خود را از دست داد، در فکه کمرش شکست، در فاو قفسۀ سینهاش شکافت، گازهای شیمیایی به سینهاش رسید و وقتی جنگ تمام شد، ۱۶۰ ترکش به بدنش خورده بود. تنها ۵۷ ترکش را از بدنش خارج کردند. با وجود اینکه برایش ۹۵درصد مجروحیت در نظر گرفته شده بود، باز هم در جبههها حضور پیدا کرد. شهید بابانظر هفده سال بعد، روز ۷ مردادماه سال ۷۵ برای آخرین بار به کردستان رفت. در همان کوهها و ارتفاعاتی که روزگاری جوانی خود را گذرانده بود، بهخاطر کمبود فشار هوا دچار تنگی نفس شدید میشود. همراهیانش او را برای مداوا مقر میرسانند؛ اما دیگر دیر شده بود. کتاب «بابا نظر» نوشتهی «محمدحسن نظرنژاد» است.
خمپاره ۱۲۰ داشتیم. ده بیست گلوله زد و آتش آنها ساکت شد. دکتر چمران از اینکه خمپارهها به هلیکوپتر اصابت کنند نگران بود با ساکتشدن آتش تخممرغ آب پز را توی دهانم گذاشتم و با انگشت فشار دادم که پایین برود چمران خندهاش گرفت و گفت: «میجویدید بهتر نبود؟!» :گفتم اینطوری زودهضم نمیشود ممکن است تا دو سه روز دیگر غذا گیرم نیاید. گفت: تو بنا داری تا دو سه روز غذا نخوری؟ اگر این بچهها دو سه روز چیزی نخورند میمیرند.