سعید تهتغاری خانه بود. برادر و خواهرهایش همه ازدواج کرده بودند و پاپی ازدواجش نمیشدند. خیلی تودار بود و زمان جنگ مجروح هم که میشد خبر نمیداد. یک بار مادرش خواب دیده بود که سعید از زمین کنده شد و به طرف آسمان میرود. دستش را چسبیده بود و دیده بود که صورتش زخمی است. متوجه شده بود که پسرش مجروح شده و صبح از بیمارستانها پیگیری کردند تا بالاخره در بیمارستان پیدایش کردند.