بریدهای از کتاب اداره مرگ
آن سال هنوز اضافهوزن داشتم سنگینی هیکلم بهقاعده دو انسان معمولی بود. هر قدر که به دوستان تنومندم نمیتوانستم رو بزنم رویم به روی خودم باز بود و میشد از خودم بخواهم که لطفاً یک تک پا برو بخواب توی کفن بلندت کنیم ببینیم پارچه وا میرود یا نه؟ اما من عنبر خالا نبودم که سالها کفنم را با خودم اینور و آن ور بکشم و مرگ برایم ملموس و نزدیک و عادی باشد و با خودش و اسبابش رفیق باشم دنیای من بر خلاف هیکلم کوچک بود. هنوز خیلی راه داشتم تا با مرگ دوست شوم و بتوانم خودش و ابزارهایش را لمس کنم و خوف نکنم.