شیشه را مه گرفته بود. چیزی از بیرون پیدا نبود. لکه هاچتری دستشان گرفته بودند و این طرف و آن طرف می دویدند. هوا تاریک تر شده بود. نور قرمزچراغ ماشین ها پخش می شد روی بخار شیشه. با استین کاپشنش چند بار کشید روی شیشه، بخشی از خیابان پیدا شد. آدم های پشت مه دیگر دیده می شدند